|
داستان کوتاه و چیزهای دیگر
|
سر کارم و تند تند و دو لپی قورمه سبزی می خورم . فکر می کنم الان که در حین اغتشاش گروهکی ها یا استکبار جهانی یا اصلن همین آرش حجازی کشتنم ـ گیهان پیشبینی کرده و چون پیشبینی ها رو شخصن به واقعیت تبدیل می کنه ، شک جایز نیست ـ هی آه می کشم که اون آخرین قورمه سبزیه عمرم را کاش خوشمزه تر خورده بودم...
بچه ها خودتونو نیگر دارین من راسه چهار می رسم بهتون!!!
خواسته بودمت ، به قیمت مرگ ، به قیمت همین لحظاتی که آمدند و مرده بودی و مرده ات روی دستم بود . خواسته بودمت به هر قیمتی و نوشته بودم تقدیرت را . با همین دست هایی که حالا تر و سرخ است و سبکی ات را تاب نمی آورد اینقدر که سنگینه گناه است و سنگین گناهه مرگ تو . خواسته بودم که نروی... که اگر بخواهی بروی نتوانی... که بمانی با من... زنده و مرده ات دیگر چه فرق می کرد اگر که نبودی؟ اگر که پروانهء من نبودی و چشم به چشم تو باز نمی کردم و چه جای نفس کشیدن من بود آن وقت؟
تمام است دیگر و من نتوانسته ام... نتوانسته ام که به تمامی بخواهمت... نتوانسته ام تو را بخواهم ، چه در کنار و چه در قاره ای دیگر و در کنار دیگری... خواسته بودم بنویسم که انتظار... که می مانم تا بیایی... که می مانم حتی اگر نیایی و ننوشته بودم... ننوشته بودم و امید که بمانم... امید که نخواهم مرگت را... دست های سرخم را می کشم روی کاغذها و تقدیرت را خط می زنم با خون... خط می زنم... نمی خواهمت... نیا نزدیک تر... بوی خونت را مگر نمی شنوی از دست هایم... نمی بینی؟ رنگ تو شده ام... بوی تو را می دهم... نفس های توست که در سینه ام می رود و می آید... نیا نزدیک تر... من تو را برای خودم دوست دارم و بدون خودم می خواهم که نباشی... خط می زنم تقدیرت را... روز به روز برمی گردم عقب و خطت می زنم از همه جا... کفش هایت را می سوزانم... عکس هایت را... لباس هایت را... خانه مان... همه را می سوزانم و روز به روز تو را خط می زنم از زندگی ای که نداشتیم... که نخواهیم داشت... که نباید داشته باشیم و نباید روی دست بیاورندت تا جایی که منم و خونت گرم گرم بریزد روی دست های من و چشم هایت بسته باشد و عکس بگیرند و لبخند بزنیم...
روی کاغذ های من رسیده ایم به روزهای کافه... به روزهای نگاه های گرم و لبخند های گاه به گاه و لذت تماشایت از این میز به آن میز که خم می شوی و یک وری لبخند می زنی و یک فنجان دیگر؟
خط می زنم خنده هایت را... خط می زنم تمنای داشتنت را... خط می زنم میز همیشگی ام را و می روم می نشینم یک گوشهء دیگر که نبینمت... یک گوشهء دیگر که هیچکس را نبینم...
با سر تراشیده که می نشینی رو به رویم دیگر نمی شناسمت... ندیده امت تا امروز... اسمت را هم نمی دانم... مثل هر مشتری دیگری که امید می خواهد از توی فنجانش و بهانه ای برای سر کردن یک روز دیگر و انتظار ، چشم های تو هم دوخته شده به دهانم که فردایت را رقم بزنم... طوری که هیچ جوره رنگ دیروز نباشد... گذشته ات که گذشته دختر جان... اسمت را هم نمی خواهم بدانم... چه فرق می کند... فرشته ها هر کدام دو بال دارند و همهء اینها قصه است اصلآ... هیچ چیز نمی بینم در دیروزهایت و هر چه به شما گفته اند دروغ است... روزهای دیگری می آیند... همه در آینده... همه دور از گذشته... همه دور از اینجا... تا سه وعدهء دیگر ازدواج می کنید و پول... پول فراوان می بینم... شغل دولتی... همسرتان شغل دولتی دارد... شاید یک نظامی... سر دوشی هایش را ببین اینجا... چه برقی می زنند... خوشبختی پشت همین در منتظر شماست... غیر از این را باور نکنید و این قدر هم یک وری نخندید به همه کس... عکس های قدیمی را هم بسوزانید که این همه چشم های مرده دنبال نگاهتان نباشد و اینهمه دست های مرده دراز نشده باشد به سوی شما...
زودتر بروید... تمام شد .
* اولش را ـ یادتان هم که نیاید ـ قبلن خوانده اید...
آقاجان من کیمیایی دوست ندارم... سینمایش را... حرف هایش را... ادا و اصولش را... اصلن یک جورهایی به نظرم کلاهبرداریه تمام عیاری است که هر بار به امید دیدن چیزی از آن استادیش ـ که می گویند ـ برویم به دیدن فیلم و بعد دست از پا دراز تر بیاییم بیرون و حتی نتوانیم پولمان را پس بگیریم...
خلاصه می خواهم بگویم که اصلن گارد دارم و بعد از سربازهای جمعه قسم خوردم گول هیچ رنگ و لعاب و تیم بازیگری و خلاصهء داستانی را نخورم و نبینم فیلم هایش را...
این آخری را هم دست تقدیر و پای سرنوشت و آن یکی چیزه قضا و قدر ما را با پس گردنی برد... یعنی رفته بودیم هر چیزی را ببینیم غیر از محاکمه در خیابان ، اما هیچ چیزی بهمان نخورد الا همین محاکمه در خیابان . دل را زدیم به دریا و گفتیم جهنم...
نه که بخواهم بگویم دیدم یک گوشه از استادیش را... نه که اصلن دوست داشته باشم فیلم را یا خوشم آمده باشد حتی ، اما کمتر از همیشه روی اعصاب بود . کمتر از همیشه قوانین تخیلی دنیای ناشناختهء مردهای گم و گور و ناموجود کیمیایی را داشت .
حالا نمی خواهم بنشینم و فیلم را تعریف کنم و بعد بگویم که اصلن فروتن و کریمی داستان اضافه ای داشتند که هیچ جوره نمی چسبیدند به ماجرا و اصلن شما را چه به داستان های پیچ در پیچ و متقاطع آقای کیمیایی؟ همان یک داستان سر راستتان را درست تعریف کنید اول . و بعد هم بپرسم که شما اصلن توی چه زمانی نفس می کشید که هنوز داستان خیانت را با خون می شویند از زندگی؟
می خواهم بگویم که همهء سرخوردگی هایم از فیلم هایتان را بخشیدم به همان یک جملهء پولاد... همان که توی بیابان با بغض و خشم و عشق و نفرت و یک عالمه چیز دیگر هوار می زند سر دنیا... عاشق حسوده...
بعد اصلن نمی دانی از کجا خشم و حسرت و حسادت فروخوردهء تمام این سالها خراب می شود سرت و همان بهتر که چراغ ها خاموشند و مشت هنوز می رسد به دندان...
فیلم برداریش را هم دوست داشتم جدای همه چیز... صداهای فیلم ولی رسمن دیوانه ات می کرد... همهمهء خیابان انگار تنت را می خورد... از همه بدتر هم صدای ماشین ها... حالا نیا بگو که عمدی بود و این حرف ها... خیلی زیاد بود برای داستان... انگار که لباس گشاد به تن نحیف مترسک !
اون پیرمرد خنزر پنزریه هم خوده فردین بود انگار...
بعد یک سوال دارم از محضرتون آقای کیمیایی... تا کی این پولاد طفلکی باید همبازی دختر های چشم و ابرو مشکی و لب قلوه ای با پره های بینی برجسته که شما می پسندید بشود؟ همان اندیشه فولادوند را می گذاشتید بازی کند و این یکی را معرفی نمی کردید...
رضا یزدانی آخر فیلم هم مثل همیشه بهترین قسمت ماجرا بود!!!
این هم از بدجنسی آخرم!
* دوستان اشاره می کنند به ارادت فراوان ما به حامد بهداد! نخواستیم توی پروندهء ایشان اسم این فیلم بیاید مثلن! استاندارد همیشگی بازیش را حفظ کرده بود و اصلن مگر بازی بد هم دارد بهداد؟ من که ندیده ام!
بعد فکر می کنم اگر کیمیایی واقعن به همان استادی بود که همه می گویند و همان فیلم هایی را می ساخت که همهء دوست دارنش انتظار دارند آن وقت بهترین گزینه برای بازیگرش می شد همین حامد بهداد عزیز دل خودمان...
یک حرف هایی هست که قیمتشان به نگفتن است .
داستان نا تمام مثل چهار پایهء لق و توی آویزان از طناب می ماند . نه دلش را داری بپری و تمامش کنی ، نه آنقدر لق است که ببشکند و تمامش کند .
داستان های نا تمام زندگی من هم دارند تمام می شوند . یکی را رها می کنم که به راه خود برود و یکی رهایم می کند که به راه خود برود .
شاید بهتر بود می پریدیم و منتظر نمی ماندیم تا تمام این سالها و لحظه ها حرام شوند و طناب بپوسد و بتوانیم بیاییم پایین...
این ها را که می نویسم درد ندارند... بفهم اینرا که غصه نیست توی صدایم وقتی می گویم رهایم می کند... رهایش می کنم... بفهم این را که از وقتش گذشته بود و طناب خودش پوسید و افتاد روی شانه مان و ما انگار که باورمان نشده هی نگاه کردیم به بالای سر و به زیر پا و مدتها گذشت تا توانستیم بیاییم پایین و بایستیم روی زمین سفت...
حالا تو دلت درد میخواهد و غم از جای دیگر بجو...
یک چیزهایی ولی همیشه می مانند بالای چهار پایه... مثل چشم های تو... مثل بوسه های او... مثل بغض های تو... مثل آن آخرین روز شهریور و مخلفاتش...
مثل عطری که سالها بعد از رفتن صاحبش هم مانده لای لباس... مانده روی بالش... مانده توی مشام... از این مانده ها می شود نوشت و از شما نه... داستان ما تمام شد و دیگر هیچ کدامتان جای دیگری را در سینهء من تنگ نمی کنید .
* لابد اشباح سال های گذشته هنوز به اینجا رفت و آمد دارند که اینقدر بوی گذشته ها را می دهد دهانم...
* حالا که حرف داستان نا تمام شد یک نفر پیدا شود و مرام بگذارد و این داستان سیب های روی آب ما را تمام کند لطفن .
آدم همیشه دلش پهلوی آن چیزی است که دریغش کرده اند...
من دلم پهلوی چشم های توست...
من دست هام پیچیده دور تنت...
نفس که می کشی به قدر یک آه نزدیک تر می شوی به من...
نفس بکش...
.
.
.
حالا می خواهی باور نکن اما تو که می گویم چشم های تو و او را کنار هم می بینم... نمی دانم به کدام نگاه کنم... سبزی او یا سیاهی تو؟ دلم گرمای بودن تو و او را با هم می خواهد... انتخابی ندارم... می گویم تو و هر دویتان جان می گیرید در چشمم...
سخت است انتخاب... هر دو را نداشتن راحت تر است تا یکی را نخواستن...
هر دو را داشتن اما جهنم است .
تحمل او را ندارم ، چون تو نیست .
بودنت تلخ و شیرین عشق و عذاب است چون به قیمت نبود اوست .
کاش روح تو به تن او پیچیده بود و من به گرد هر دو...
خاله ام که مرد ، مادربزرگم خیلی شرمنده شد . از همهء ما عذرخواهی می کرد . از دختر خاله ام ، پسرخاله ام ، از فامیل های دور و نزدیک... عذر زنده بودنش را می خواست...
همه می گفتیم این چه حرفیه مادر؟ این چه حرفیه مادربزرگ؟ مگر از روی حساب و کتاب است؟ مگر نوبتی است که مثلن نوبت خودت را عقب انداخته باشی که او زودتر برود؟
ولی ته چشم های همهء ما هر وقت که نگاهش می کردیم یک چرای دور بود... چرا آن دیگری؟ چرا این نه؟
حالا فکر می کنم که همان چرا آنقدر در این سالها سنگین شد که آخرش مادربزرگم را کشت...
هیچ نمی توانی انکار کنی که پیرزن خودش خواست بمیرد بعد از اینهمه سال... طاقت چراهای بیشتر را نداشت لابد...
سه هفتهء دیگر یک سال می شود و تسلیتی لازم نیست...
آن موقع ها که زنده بود من همیشه به مردنش فکر می کردم... فکر می کردم که اوووه... چقدر داستان و ضرب المثل و اصطلاح با خودش به زیر خاک می برد و من هیچ کدام را ننوشته ام جایی... می نشستم و افسوس می خوردم به حال خودم که چه منبعی را دارم روز به روز از دست می دهم... هیچ وقت هم همت نکردم که بنشینم پای حرف هایش... بلد نبودم گوش بدهم... بلد نبودم حرف بکشم...
حالا دیگر هیچ کدام از داستان ها و متل هایش را هیچکس نخواهد شنید و افسوسی در کار نیست... من افسوس هایم را چشم در چشم او خوردم...
عادت دارم رخت عزای زنده ها را به تن خودشان بدوزم... بعد از مرگشان دیگر کاری نمی ماند برایم...
خوب نگاه کنید... ضبط کنید این روزها را... آخرین لگد های این موجود در حال احتضار را هم تاب بیاورید... بعدها باید تعریف کنیم برای زندگان دیگر که چطور داغ بر دلمان گذاشتند در آخرین روزها و چطور خون ما و دوستان ما گلوگیرشان شد...
.
.
.